خلاصه‌ی کتاب قدرت شروع ناقص

خلاصه بخش اول کتاب قدرت شروع ناقص

بخش اول کتاب قدرت شروع ناقص درباره‌ی یه قانونی حرف می‌زنه به اسم قانون ۲۰/۸۰ که خیلی مهمه و با یه مثال از زندگی آدری هپبورن (هنرپیشه‌ی معروف) توضیحش می‌ده. این قانون می‌گه توی زندگی ما، در واقع یه قسمت کوچیک از کارهامون خیلی مهم‌تر از بقیه‌ست، یعنی همون ۲۰ درصد کارها باعث می‌شن ۸۰ درصد نتیجه‌ها به وجود بیان و بقیه کارهایی که می‌کنیم اون‌قدرها تاثیر ندارن و بیشتر وقتمون رو می‌گیرن.

مثلاً ما توی یه روز کلی کار مختلف داریم، ولی اگه دقیق نگاه کنیم شاید فقط چند تا از اون‌ها واقعاً مهم باشن. مثلاً من اگه بخوام مثال بزنم، ممکنه بگم درس خوندن، ورزش کردن و مثلاً انجام یه کار مفید، اینا می‌شن همون کارهای مهم که اگه درست انجامشون بدیم، نتیجه‌های خوبی برای کل روزمون می‌سازن. یعنی همین چند تا کار مهم باعث می‌شن بقیه‌ی کارها هم بهتر پیش برن، نه اینکه بخوایم همه‌ی کارها رو با هم انجام بدیم و آخرش هم خسته بشیم و نتیجه‌ی خاصی نگیریم.

کتاب یه مثال واقعی می‌زنه از زندگی آدری هپبورن که یک بازیگر معروف بود. اون اولش توی چند تا فیلم بازی کرد و معروف شد، ولی بعد تصمیم گرفت مسیر زندگیش رو یک‌جور دیگه ادامه بده و رفت سمت کارهای مهم‌تر. اون به یونیسف پیوست، که یه سازمان زیرمجموعه‌ی سازمان ملل متحد هست و به آدم‌هایی که توی جنگ آسیب دیدن کمک می‌کنه. اون به جای اینکه فقط بازیگری کنه، وقتش رو گذاشت برای کمک به بقیه، مخصوصاً بچه‌ها و آدم‌های جنگ‌زده.

در واقع کاری که آدری هپبورن کرد، این بود که فهمید کدوم بخش از کارهاش واقعاً مهم‌تره و همون رو انتخاب کرد، یعنی تمرکزش رو گذاشت روی اون ۲۰ درصد مهم زندگی که می‌تونست تاثیر خیلی بیشتری داشته باشه. برای همین هم بعد از چند سال به خاطر کارهای خوبی که انجام داد، جایزه‌ها و افتخارهای مهمی گرفت و به عنوان یک آدم تاثیرگذار شناخته شد.

در کل این بخش می‌خواد بگه که ما نباید خودمون رو با کلی کار غیرمهم شلوغ کنیم، بلکه باید بفهمیم کدوم کارها واقعاً مهمن و روی همون‌ها تمرکز کنیم، چون همون‌ها هستن که نتیجه‌های اصلی رو می‌سازن

خلاصه بخش دوم کتاب قدرت شروع ناقص

بخش دوم کتاب قدرت شروع ناقص درباره‌ی کیفیت کتاب خوندن صحبت می‌کنه، اینکه چطوری درست کتاب بخونیم که واقعاً به دردمون بخوره. نویسنده می‌گه کتاب خوندن همیشه به ذهن ما کمک می‌کنه و باعث می‌شه توی اعمال و انتخاب‌های زندگی بهتر باشیم؛ یعنی فقط دونستن کافی نیست، مهم اینه که اون چیزهایی که می‌خونیم توی رفتار و تصمیم‌هامون هم تاثیر بذاره.

نکته‌ی مهم اینه که وقتی ما کتاب می‌خونیم و مطالبش رو به حافظه‌ی بلندمدتمون می‌سپاریم، در واقع داریم از تجربیات آدم‌های دیگه استفاده می‌کنیم، بدون اینکه خودمون همه‌ی اون مسیرها رو بریم. یعنی انگار تجربه‌های آدم‌های مختلف در سال‌های مختلف جمع می‌شن توی ذهن ما و بعداً می‌تونیم ازشون استفاده کنیم و تصمیم‌های بهتری بگیریم.

بعد نویسنده اشاره می‌کنه که وقتی گفته می‌شه همیشه باید کتاب بخونیم، منظور این نیست که بشینیم یه کتاب رو از اول تا آخر کلمه به کلمه بخونیم و فقط تمومش کنیم. بلکه بهتره کتاب رو ورق به ورق بخونیم و بهش فکر کنیم و بفهمیمش. حتی اگه این کار زمان بیشتری رو ازمون بگیره.

موضوع بعدی‌ای که خیلی روش تاکید داره، وقته. می‌گه وقت از طلا هم باارزش‌تره، پس نباید وقتمون رو صرف کتاب‌های معمولی یا کتاب‌هایی کنیم که هیچ تاثیری روی زندگی ما ندارن. یعنی باید بریم سراغ کتاب‌های خوب و قوی که واقعاً یه چیزی به ما اضافه کنن و باعث بشن یه تغییری توی کارها و تصمیمات و در کل روند زندگی‌مون ایجاد بشه، نه اینکه فقط بخونیم و بعدش هم فراموش کنیم!

در آخر هم یک نکته‌ی جالب می‌گه، اینکه وقتی چیزهایی که قبلاً خوندیم رو به چیزهایی که الان می‌خونیم وصل می‌کنیم، کم‌کم عقل و درک و قدرت تجزیه و تحلیلمون بیشتر می‌شه. یعنی ذهنمون قوی‌تر میشه و دسترسی به حافظه‌ی بلندمدتمون راحت‌تر می‌شه و حتی حافظه هم بزرگ‌تر می‌شه. در واقع این سه نکته، یعنی نتیجه‌ی درست کتاب خوندن، انتخاب کتاب‌های خوب و وصل کردن مطالب به هم، کنار هم باعث می‌شن که ما بتونیم از کتاب خوندن بیشترین استفاده رو ببریم و فقط وقت‌گذرونی نکنیم

خلاصه بخش سوم کتاب قدرت شروع ناقص

در بخش سوم کتاب قدرت شروع ناقص باز هم درباره‌ی کتاب خوندن حرف می‌زنیم، ولی این بار کمی عمیق‌تر و با نکات بیشتر. اینجا نویسنده اشاره می‌کنه که کتاب خوندن یک کار ارزشمنده و هر کسی سراغش نمی‌ره، یعنی هر کسی حوصله یا توجهش رو نداره که وقت بذاره و از کتاب‌ها چیزی یاد بگیره. اما یه خواننده‌ی واقعی کسیه که فقط هر کتابی رو نمی‌خونه، بلکه می‌ره سراغ کتاب‌هایی که واقعاً ارزش خوندن دارن.

یک نکته‌ی مهم دیگه هم هست که شاید خیلی‌ها انجامش ندن، اون هم اینه که کتاب‌های خوب رو باید چند بار خوند، مثلاً دو بار، سه بار یا حتی بیشتر. چون اگه یک کتاب ارزشمند رو فقط یک بار بخونیم، در واقع خیلی از چیزهاش رو از دست می‌دیم و اون فایده‌ی واقعی که باید داشته باشه رو نمی‌گیریم. ولی اگه همون کتاب رو چند بار بخونیم، هر بار یک چیز جدید ازش یاد می‌گیریم، حتی اگه برای بار دهم باشه. اینطوری هر دفعه درکمون عمیق‌تر می‌شه و چیزهایی رو می‌فهمیم که دفعه قبل اصلاً متوجهش نشده بودیم.

البته این خوندن چندباره هم باید اینجوری باشه که نیاز نیست کل کتاب رو خط به خط بخونیم، بلکه باید بریم سراغ قسمت‌های مهم و کلیدی و همون‌ها رو مرور کنیم تا بهتر توی ذهنمون بمونه.

نویسنده باز هم درباره‌ی چند تا فایده‌ی مهم کتاب خوندن صحبت می‌کنه. یکی اینکه خلاقیتمون بیشتر می‌شه، یعنی می‌تونیم ایده‌های جدیدتری داشته باشیم. دوم اینکه طرز فکرمون بهتر و درست‌تر می‌شه، یعنی بهتر می‌فهمیم و منطقی‌تر فکر می‌کنیم. سوم هم اینه که حافظه و قدرت عقلمون قوی‌تر میشه. چون همون‌طور که گفتیم، وقتی یه کتاب خوب رو چند بار می‌خونیم، هر بار نکته‌های جدیدی یاد می‌گیریم و این باعث می‌شه ذهنمون قوی‌تر و پُرتر بشه.

در کل این بخش می‌خواد بگه فقط کتاب خوندن مهم نیست، بلکه اینکه چه کتابی می‌خونیم و چند بار می‌خونیم خیلی مهم‌تره، چون این چیزها هستن که باعث می‌شن واقعاً از کتاب خوندن سود ببریم، نه اینکه فقط یک کتاب رو تموم کنیم و بگذاریمش کنار

خلاصه بخش چهارم کتاب قدرت شروع ناقص

در بخش چهارم کتاب قدرت شروع ناقص درباره‌ی این صحبت می‌کنیم که چطور می‌تونیم خلاقیتمون رو بیشتر کنیم. نویسنده می‌گه خلاقیت چیزی نیست که فقط بعضی از آدم‌ها داشته باشن، بلکه همه می‌تونن با انجام چند مرحله اون رو تقویت کنن. برای رسیدن به بیشترین حد خلاقیت، نویسنده پنج گام رو معرفی می‌کنه که در این بخش چهار گام اول رو توضیح می‌ده و گام پنجم رو به بخش بعد موکول می‌کنه.

اولین گام، جمع‌آوری اطلاعاته. یعنی قبل از اینکه بخوایم یک ایده‌ی جدید داشته باشیم، باید درباره‌ی موضوع مورد نظرمون مطالعه کنیم، کتاب بخونیم، درس بخونیم یا اطلاعات لازم رو از جاهای مختلف جمع کنیم. هرچقدر اطلاعات بیشتری داشته باشیم، ذهنمون آمادگی بیشتری برای پیدا کردن ایده‌های تازه پیدا می‌کنه.

گام دوم اینه که اطلاعات و ایده‌هایی که به دست آوردیم رو با هم ترکیب کنیم. وقتی چیزهای مختلفی یاد می‌گیریم، ذهنمون می‌تونه بین اون‌ها ارتباط برقرار کنه و از ترکیبشون

یک ایده‌ی جدید و خلاقانه بسازه. خیلی از ایده‌های خوب دقیقاً از همین کنار هم قرار گرفتن اطلاعات به وجود میان.

گام سوم شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسه. نویسنده می‌گه انجام دادن کارهای ساده و روزمره، مثل مرتب کردن تخت خواب، تا کردن لباس‌ها یا تمیز کردن میز، می‌تونه باعث بشه انگیزه‌ی بیشتری برای انجام کارهای دیگه پیدا کنیم. وقتی یک کار کوچیک رو انجام می‌دیم، ذهنمون برای انجام کارهای بعدی هم آماده‌تر می‌شه و راحت‌تر می‌تونیم سراغ کارهای مهم‌تر بریم.

گام چهارم هم اینه که قبل از انجام هر کاری، مشکلاتی که جلوی راهمون هست رو برطرف کنیم. مثلاً اگه خسته هستیم، بهتره اول کمی استراحت کنیم. یا اگه حوصله نداریم و تمرکزمون کمه، می‌تونیم اول یک کار سرگرم‌کننده انجام بدیم تا حالمون بهتر بشه. وقتی این موانع رو از ذهنمون دور کنیم، راحت‌تر می‌تونیم روی ایده‌های خلاقانه تمرکز کنیم و کارمون رو بهتر انجام بدیم.

در کل این بخش می‌خواد بگه که خلاقیت فقط به استعداد بستگی نداره، بلکه با انجام چند مرحله‌ی ساده می‌شه اون رو تقویت کرد. اگر اطلاعات کافی جمع کنیم، ایده‌هامون رو با هم ترکیب کنیم، از انجام کارهای کوچیک غافل نشیم و قبل از شروع، موانع ذهنیمون رو برطرف کنیم، احتمال اینکه به ایده‌های بهتر و خلاقانه‌تری برسیم خیلی بیشتر می‌شه

خلاصه بخش پنجم کتاب قدرت شروع ناقص

اثر دومینو موضوع این بخش از کتابه و به نظرم یکی از مهم‌ترین چیزاییه که در کل کتاب گفته شده. اثر دومینو یعنی یک کار کوچیک انجام بدی و همون باعث بشه یک کار دیگه پشتش بیاد، بعد یکی دیگه و همین‌جوری ادامه پیدا کنه. یعنی لازم نیست از همون اول کارهای خیلی بزرگ و خفن انجام بدی، فقط کافیه یک شروع کوچیک داشته باشی. مثلا همون مثالی که قبلاً گفتیم، اگه هر روز تختت رو مرتب کنی، کم‌کم به نظم عادت می‌کنی و بعدش شاید بری سراغ مرتب کردن میزت، بعدش اتاقت و همین‌طوری تبدیل می‌شی به یک آدم منظم. این دقیقا همون اثر دومینوئه، یعنی یک حرکت کوچیک، یک زنجیره از حرکت‌های بهتر رو راه میندازه.

نکته‌ی مهمش اینه که این اتفاق خودش همین‌طوری الکی نمیفته. یعنی این‌طور نیست که بگی خب حالا من صبر می‌کنم اثر دومینو خودش بیاد سراغم. نه، کاملاً به خودت بستگی داره. باید اون حرکت اول رو خودت بزنی. اگه اون کار اول رو انجام ندی، هیچ دومینویی هم شروع نمی‌شه که بخواد ادامه پیدا کنه. پس اصل ماجرا اینه که منتظر انگیزه یا حال خوب نباشی، بلکه خودت دست به کار بشی، حتی اگه خیلی کوچیک باشه.

یک چیز مهم دیگه اینه که اثر دومینو کاری به این نداره که تو همون اول نتیجه‌ی خفن بگیری یا نه. بیشتر روی پیشرفت تمرکز داره، یعنی مهم اینه که هر روز یه ذره بهتر بشی، حتی خیلی کم. شاید اون کار اول خیلی ساده به نظر بیاد و حس کنی اصلاً مهم نیست، ولی در واقع داره مسیر رو می‌سازه. کم‌کم همین پیشرفت‌های کوچیک روی هم جمع می‌شن و یک تغییر بزرگ می‌سازن.

در کل می‌شه گفت اثر دومینو یعنی به جای اینکه بخوای یک دفعه همه چیز رو عالی کنی و اغلب اوقات هم از پس همه چیز نیای، فقط روی یک کار کوچیک تمرکز کنی و انجامش بدی. بعد اون کار خودش راه رو برای کارهای بعدی باز می‌کنه. مهم اینه که شروع کنی و ادامه بدی، نه اینکه از همون اول کامل و بی‌نقص باشی

خلاصه بخش ششم کتاب قدرت شروع ناقص

راهبرد ۱۵ دقیقه‌ای نوشتن کتاب در اصل می‌گه به جای این‌که بشینی فکر کنی کِی حال و حوصله‌ش رو داری یا صبر کنی شرایط عالی بشه، فقط یه بازه‌ی خیلی کوتاه برای خودت تعیین کنی و توی همون زمان با تمرکز کامل شروع کنی به نوشتن. یعنی مثلاً به خودت بگی من فقط ۱۵ دقیقه وقت دارم و توی همین ۱۵ دقیقه باید یه مقدار مشخص بنویسم. حالا این مقدار می‌تونه زیاد باشه یا کم، ولی مهم اینه که خودت رو یک مقدار تحت فشار بذاری. مثلاً همون مثالی که گفتم که اگه تو ۱۵ دقیقه ۲۰ صفحه بنویسی، از نظر تئوری حتی می‌شه توی یک روز یک کتاب کامل نوشت. اولش خیلی غیرممکن به نظر میاد و آدم می‌گه همچین چیزی نمی‌شه، ولی نکته اینجاست که وقتی این کار رو چند بار تکرار کنی، ذهنت کم‌کم عادت می‌کنه سریع‌تر کار کنه و کمتر وقت تلف کنه.

اصل ماجرا اینه که این روش می‌خواد بهت یاد بده به جای این‌که کاری رو مدام کش بدی و بگی بعداً انجامش می‌دم، در زمان کم انجامش بدی. یعنی یک جورایی داری خودت رو مجبور می‌کنی تمرکزت رو ببری بالا. شاید اولش سخت باشه و حتی حس کنی کیفیت کارت پایین میاد یا ذهنت قفل می‌کنه، ولی با تمرین مستمر، بهتر و بهتر می‌شه. در واقع هدفش اینه که تو توی زمان کوتاه به نتیجه‌های بزرگ برسی، نه این که همه چی رو بندازی به طولانی‌مدت.

این‌که گفته می‌شه تا ۹۹ درصد در زمان صرفه‌جویی می‌شه هم به این خاطره که وقتی کاری رو میاری توی بازه‌های خیلی کوتاه و فشرده، دیگه اون همه وقت اضافه‌ای که معمولاً هدر می‌ره، ازش حذف می‌شه. مثلاً وقتی می‌گی من دو ماه وقت دارم کتاب بنویسم، ناخودآگاه شل می‌گیری، حواست پرت می‌شه، هی عقب می‌ندازی. ولی وقتی می‌گی فقط ۱۵ دقیقه وقت دارم، دیگه مغزت می‌فهمه که باید سریع بره سر اصل مطلب.

در نهایت انتخاب با خودته که بخوای کار مورد نظر رو راحت‌تر ولی خیلی طولانی‌تر انجام بدی، مثلاً دو سه ماه یا حتی بیشتر طولش بدی، یا این که یک مقدار سختی رو تحمل کنی و با فشار و تمرکز بیشتر خیلی سریع‌تر به نتیجه برسونی. این روش بیشتر به درد کسانی می‌خوره که می‌خوان تنبلی رو بذارن کنار و واقعاً شروع کنن، حتی اگه شروعشون ناقص باشه

خلاصه بخش هفتم کتاب قدرت شروع ناقص

توی این بخش درباره‌ی قانون ۶ فعالیت در روز صحبت می‌شه، که یک روش خیلی ساده ولی در عین حال خیلی کاربردیه. داستانش از یک صاحب کارخونه‌ی فلزسازی شروع می‌شه که یک روز می‌فهمه کارخونه‌ش افت کرده و اوضاع مثل قبل خوب پیش نمی‌ره. طبیعیه که نگران می‌شه و دنبال راه حل می‌گرده که سریع بتونه اوضاع رو درست کنه. در همین موقع‌ها با آدمی به اسم لی آشنا می‌شه، که یک آدم خودساخته بوده و تجربه‌ی خوبی در پیشرفت و مدیریت داشته.

لی بهش می‌گه که من می‌تونم کمکت کنم، ولی اول باید با تک‌تک مدیرات فقط ۱۵ دقیقه صحبت کنم. صاحب کارخونه هم می‌پرسه هزینه‌ش چقدره و لی یک جواب جالب می‌ده، می‌گه هیچی لازم نیست الان بدی، فقط اگه جواب داد، هرچقدر که خودت فکر کردی می‌ارزه بعداً بده. این نشون می‌ده که خودش هم به روشش خیلی اطمینان داشته.

بعد لی میاد و اون قانون ۶ فعالیت رو به مدیرها یاد می‌ده. این قانون خیلی ساده‌ست: هر روز فقط ۶ تا کار مهم برای خودت مشخص کن. نه بیشتر، نه کمتر. و نکته‌ی مهمش اینه که این ۶ تا کار باید واقعاً مهم باشن، نه هر کاری. بعدش باید تلاش کنی همون روز هر ۶ تا رو کامل انجام بدی. اگه نتونستی همشون رو انجام بدی، اونایی که مونده رو باید ببری برای فردا و به لیست فردات اضافه کنی. یعنی یک جورهایی اجازه نداری اون کار رو ول کنی یا فراموشش کنی، همیشه باید تا آخرش بری.

این روش باعث می‌شه آدم گیج نشه و ندونه از کجا شروع کنه، چون فقط ۶ تا کار داره، نه یه لیست بلند بالا که خسته‌ش کنه. از اون طرف هم باعث می‌شه تمرکزت بره روی کارهای مهم، نه کارهای الکی. وقتی تعداد کارها محدوده، احتمال این‌که انجامشون بدی خیلی بیشتر می‌شه.

این روش توی اون کارخونه جواب داد و باعث شد کارها دوباره بهتر پیش برن. صاحب کارخونه هم که نتیجه رو دید، برای لی یه چک ۲۵ هزار دلاری کشید، که اون موقع خیلی پول زیادی بوده (مثلاً حدود ۴۰۰ هزار دلار سال ۲۰۱۵ حساب می‌شه). این خودش نشون می‌ده که یک روش به ظاهر ساده چقدر می‌تونه تأثیر بزرگی داشته باشه.

دلیل اصلی جواب دادن این روش هم اینه که خیلی ساده‌ست و آدم رو درگیر پیچیدگی نمی‌کنه. نه نیاز به ابزار خاصی داره، نه برنامه‌ی عجیب و نه اهمل‌کاری می‌شه. فقط باید هر روز بدونی مهم‌ترین کارهات چی هستن و همون‌ها رو انجام بدی. همین سادگی باعث می‌شه آدم واقعاً بتونه بهش عمل کنه، نه این‌که فقط مشخص کنه و کنار بذاره

خلاصه بخش هشتم کتاب قدرت شروع ناقص

کلمه‌ی «اولویت» کل موضوع این بخشه و در اصل یعنی این‌که کارها رو بر اساس میزان مهم بودنشون مرتب کنیم، نه این‌که هر چی دم دستمون اومد، انجام بدیم. جالب اینه که این کلمه اولش اصلاً به معنی «اولین چیز» یا «شروع» بوده و فقط یک مورد داشته، یعنی تو فقط یک اولویت داشتی. بعداً کم‌کم معنی‌ش عوض شد و شد چیزی که الان می‌گیم، یعنی یک لیست از کارها به ترتیب اهمیت. ولی نکته‌ای که کتاب می‌گه اینه که حتی اگه ما امروز از کلمه‌ی اولویت به صورت جمع استفاده می‌کنیم، در واقع مغزمون طوری ساخته نشده که چند تا اولویت واقعی داشته باشه. در حقیقت ما همیشه فقط یک اولویت واقعی داریم و بقیه‌ی چیزها بعد از اون میان.

یک بخش خیلی مهم از اولویت، تمرکزه. خیلی‌ها فکر می‌کنن می‌تونن چند کار رو با هم انجام بدن و مشکلی هم پیش نمیاد، مثلاً هم غذا بخورن هم تلویزیون ببینن یا هم درس بخونن هم با گوشی کار کنن. ولی واقعیت اینه که مغز ما نمی‌تونه همزمان روی دو چیز تمرکز کنه. چیزی که اتفاق می‌افته اینه که ذهن مدام بین این دو تا کار می‌پره، یعنی یک لحظه روی اینه، یک لحظه روی اون و دوباره برمی‌گرده. به این می‌گن «پرش ذهنی». این پرش‌ها باعث می‌شن نه اون کار اول رو درست انجام بدیم، نه اون یکی رو. فقط فکر می‌کنیم داریم همزمان جلو می‌ریم، ولی در واقع داریم کیفیت هر دو رو خراب می‌کنیم.

تمرکز واقعی این نیست که فقط به چیزی نگاه کنیم یا صداش رو بشنویم. تمرکز یعنی این‌که کل توجهمون، کل فکر و ذهن‌مون رو بدیم به همون کاری که داریم انجام می‌دیم. یعنی اگه داری درس می‌خونی، واقعاً فقط درس بخونی، نه این‌که هر چند دقیقه یک بار حواست بره سمت گوشی یا هر چیز دیگه. نویسنده در این بخش می‌خواد بگه اگه می‌خوای کارها رو درست انجام بدی و پیشرفت کنی، باید قبول کنی که فقط یک کار مهم‌تر از بقیه هست و همون رو بذاری جلو و تمرکزت رو کامل روی اون بذاری. چون اگه تمرکزت پخش بشه، عملاً هیچ‌کدوم رو درست انجام نمی‌دی

خلاصه بخش نهم کتاب قدرت شروع ناقص

این بخش درباره‌ی اینه که کارهامون رو بر اساس اولویت انجام بدیم، ولی یه نکته‌ی مهم‌تر هم می‌گه که شاید اولش عجیب به نظر بیاد. خیلی‌ها فکر می‌کنن این کارها هستن که ما رو می‌سازن، یعنی چون کار زیاد داریم یا کار خاصی انجام می‌دیم، پس همون باعث می‌شه ما آدم خاصی بشیم. ولی در واقع این‌طور نیست. این ما هستیم که با انتخاب‌هامون خودمون رو می‌سازیم، مخصوصاً با اون مهم‌ترین کاری که انتخاب می‌کنیم روش تمرکز کنیم. یعنی چیزی که بیشترین تاثیر رو روی آینده‌مون داره.

شاید یکی بگه خب معلومه دیگه، درس خوندن مهم‌ترین کاره. آره درسته، ولی نویسنده یک کم دقیق‌تر نگاه می‌کنه. می‌گه فقط خودِ کار مهم نیست، اون فعالیت خاصی که داخلش انجام می‌دی مهمه. مثلاً فقط این نیست که بگی من ورزش می‌کنم، مهم اینه که بری سراغ رشته‌ای که بهش علاقه داری و فکر می‌کنی می‌تونی توش پیشرفت کنی. یا مثلاً نوشتن، یاد گرفتن یک مهارت، یا هر کاری که واقعاً به آینده‌ت کمک کنه. یعنی باید بدونی کدوم کار بیشترین اثر رو داره و همون رو بذاری اول.

اینجا نویسنده یک مثال جالب هم می‌زنه که مغز ما مثل یه کامپیوتره که صبح وقتی بیدار می‌شیم، حافظه‌ش تقریباً خالیه و بهترین حالت رو داره. یعنی اون موقع بیشترین انرژی و تمرکز رو داریم. حالا اگه بیای این زمان خوب رو با کارهای معمولی یا بی‌اهمیت پر کنی، در واقع داری بهترین فرصتت رو هدر می‌دی. ولی اگه بیای مهم‌ترین کارت رو همون اول صبح انجام بدی، هم بهتر انجامش می‌دی، هم احتمال این‌که اصلاً انجامش بدی خیلی بیشتر می‌شه.

پس نتیجه اینه که کارهای مهم رو باید بذاریم برای زمانی که حال و تمرکز بیشتری داریم، معمولاً صبح و کارهای دیگه رو بذاریم برای بعدش. اگه برعکس عمل کنیم، یعنی اول بریم سراغ کارهای ساده یا حاشیه‌ای، آخرش یا به کار اصلی نمی‌رسیم یا با کیفیت بد انجامش می‌دیم و عملاً روزمون رو تقریباً الکی از دست دادیم

خلاصه بخش دهم کتاب قدرت شروع ناقص

توی این بخش درباره‌ی بدهی‌های زمانی صحبت می‌کنیم، یعنی کارهایی که الان انجام می‌دیم ولی باعث می‌شه بعداً مجبور بشیم وقت بذاریم و عملاً به خودمون زمان بدهکار بشیم. یه مثال جالبش استیو جابزه. استیو جابز کسی بود که حدود ۲۰ سال رانندگی کرد، بدون اینکه هیچ‌وقت پلاک ماشین بگیره. خب شاید اولش آدم بگه مگه همچین چیزی ممکنه؟ آره، اگر هر چند وقت یک بار ماشین رو عوض کنی، می‌شه این کار رو کرد. بعد بعضی‌ها می‌گن خب اون پولدار بوده، معلومه می‌تونسته این کار رو بکنه.

این حرف درسته، ولی نکته‌ی اصلی پولدار بودنش نیست، دلیلش اینه که نمی‌خواسته بدهی زمانی برای خودش درست کنه. یعنی نمی‌خواسته درگیر کارهای اداری مثل گرفتن پلاک بشه و یکی دو روز از وقتش رو بذاره برای این چیزها. شاید به نظر بعضی‌ها مسخره بیاد که مثلاً یکی این همه پول خرج کنه فقط برای اینکه یکی دو روز وقتش تلف نشه، ولی واقعیت اینه که زمان از پول خیلی باارزش‌تره. چون ما می‌تونیم با زمان پول دربیاریم، ولی با هیچ مقدار پولی نمی‌تونیم حتی یه ثانیه زمان از دست‌رفته رو برگردونیم.

اصل ماجرا اینه که خیلی از کارهایی که ما انجام می.دیم، بدون اینکه بفهمیم، برای آینده‌مون بدهی زمانی درست می‌کنه. مثلاً وقتی هی پیام‌ها و ایمیل‌های جدید می‌فرستیم، در واقع داریم برای خودمون کار جدید تولید می‌کنیم، چون بعداً باید جواب همون ایمیل‌ها رو بدیم. یا وقتی یک کاری رو نصفه انجام می‌دیم، یا یک تصمیمی می‌گیریم که نیاز به پیگیری داره، داریم برای آینده‌مون تعهد زمانی می‌سازیم.

پس ایده‌ی اصلی این بخش اینه که باید حواسمون باشه هر کاری که انجام می‌دیم، آیا داره بدهی زمانی ایجاد می‌کنه یا نه؟ آدم‌های موفق سعی می‌کنن کارهایی رو انجام بدن که یا اصلاً بدهی زمانی ایجاد نکنه، یا اگر هم ایجاد می‌کنه ارزشش رو داشته باشه. چون در نهایت این زمانه که مهم‌ترین دارایی ماست، نه پول

خلاصه بخش یازدهم کتاب قدرت شروع ناقص

بحث این بخش بیشتر روی اینه که چطور از خودمون بهتر «بهره‌برداری» کنیم، یعنی با همون زمان و انرژی‌ای که داریم، کارهای مهم‌تری انجام بدیم و الکی هدرش ندیم. یک سرمایه‌گذار خیلی معروف که جزو ۱۰ نفر برتر دنیا بوده، یک دوست خلبان داشته. می‌ره پیش اون و ازش می‌پرسه که من مشکل انجام دادن کارهام رو چطوری حل کنم، چون انگار کار زیاد داره ولی پیش نمی‌ره.

خلبانه یک جواب خیلی ساده ولی خفن بهش می‌ده و می‌گه این کارو در سه مرحله انجام بده. اول اینکه ۲۵ تا کاری که می‌خوای توی هفته انجام بدی رو بنویس. یعنی هر چی به ذهنت میاد، بدون فیلتر کردن بنویس. بعد توی مرحله دوم، از بین اون ۲۵ تا، فقط ۵ تا کاری که از همه مهم‌ترن رو انتخاب کن، یعنی اونایی که اگه انجام بشن واقعاً جلو میفتی. مرحله سوم هم اینه که فقط و فقط روی همون ۵ تا تمرکز کنی و هر جوری شده تمومشون کنی و تا وقتی اینا کامل انجام نشدن، کلاً بیخیال اون ۲۰ تای دیگه بشی، حتی اگه وسوسه شدی بری سراغشون.

اینجا نکته‌ی مهم اینه که مشکل بیشتر ما این نیست که کار نداریم، بلکه اینه که کارهای زیاد و الکی داریم و تمرکزمون پخش می‌شه. وقتی روی ۲۰ تا کار نیمه‌کاره کار می‌کنی، عملاً هیچ کدوم درست جلو نمی‌ره، ولی وقتی فقط ۵ تا کار مهم داری، مغزت هم جدی‌تر می‌گیره و احتمال تموم کردنش خیلی بیشتر می‌شه.

بعد سرمایه‌گذاره دوباره می‌پرسه که حالا چطوری بهره‌وری‌م رو بیشتر کنم، یعنی همون کارای مهم رو سریع‌تر و بهتر انجام بدم. خلبانه این بار یک مثال جالب از قوانین نیوتون می‌زنه، که معمولاً توی قوانین فیزیک می‌خونیم، ولی اینجا برای زندگی استفاده‌ش می‌کنه.

قانون اول نیوتون می‌گه اجسامی که در حال حرکت هستن، تمایل دارن به حرکتشون ادامه بدن. اینو میاره توی کار و می‌گه تو هم باید یک‌جوری شروع کنی، حتی خیلی کوچیک. مثلاً اگه یک کاری رو در کمتر از دو دقیقه می‌تونی شروع کنی، همون رو انجام بده. چون وقتی شروع کردی، ادامه دادنش خیلی راحت‌تر می‌شه. مشکل اصلی ما معمولاً شروع نکردنه، نه ادامه دادن!

قانون دوم می‌گه فقط حجم کار مهم نیست، بلکه اینکه انرژی‌ت رو کجا می‌ذاری مهم‌تره. ما انرژی محدودی داریم، یعنی نمی‌تونیم برای همه چی زور بزنیم. پس باید حواسمون باشه که این انرژی رو داریم روی چه کاری خرج می‌کنیم. اگه انرژی‌ت رو بذاری روی کارهای بی‌اهمیت، دیگه برای کارای مهم هیچی برات نمی‌مونه.

قانون سوم هم اینه که بهره‌وری، نتیجه‌ی تعادل بین نیروهای مختلفه. یعنی هم یک‌سری چیزها هست که انگار هلت می‌دن جلو، هم یک‌سری چیزها که نگهت می‌دارن عقب. اگه می‌خوای بهره‌وری‌ت بیشتر بشه، فقط زور بیشتر زدن کافی نیست، باید موانع رو هم حذف کنی. مثلا چیزهایی که حواست رو پرت می‌کنه، یا کارایی که الکی وقتت رو می‌گیرن.

در کل این بخش می‌خواد بگه که برای پیشرفت، لازم نیست کارهای عجیب غریب بکنی، بلکه باید بدونی دقیقاً روی چی تمرکز کنی، از کجا شروع کنی و چی‌ها دارن جلوتو می‌گیرن، بعد اون‌ها رو درست مدیریت کنی

خلاصه بخش دوازدهم کتاب قدرت شروع ناقص

بحث این بخش اینه که چطور می‌تونیم کارهای بیشتری انجام بدیم، مخصوصاً کارهای بسیار مفید و اثربخشی مثل کتاب خوندن رو بیشتر کنیم، بدون اینکه حس کنیم داریم زور الکی می‌زنیم یا خسته می‌شیم. یک دانش‌آموز از معلمش می‌پرسه که چطوری می‌تونه بیشتر کتاب بخونه. معلمش می‌گه یه روش ساده داره، ولی یه بخش مهمش کاملاً به خودت بستگی داره، یعنی اگه خودت نخوای و ادامه ندی، هیچ روشی جواب نمی‌ده.

روشش اینه که خیلی آروم و پله‌ای شروع کنی، نه یک‌هویی سنگین. یعنی روز اول فقط ۱ صفحه بخونی. روز دوم ۲ صفحه، روز سوم ۳ صفحه و همین‌جوری هر روز یک صفحه اضافه کنی. این‌طوری مغزت شوکه نمی‌شه و کم‌کم به کتاب خوندن عادت می‌کنی. نکته‌ی مهمش اینه که این افزایش رو تا جایی ادامه بدی که واقعاً برات قابل انجام باشه، نه اینکه از یک جایی به بعد ولش کنی.

مثلاً خود من با این روش رسیدم به روزی ۳۰ صفحه، و تونستم توی حدود ۱۰ روز یه کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای رو تموم کنم. حالا بعضی‌ها ممکنه حتی برسن به ۴۰ صفحه یا بیشتر، بستگی به تمرکزشون و وقتی که می‌ذارن، داره. اولش شاید به نظر سخت بیاد، ولی چون داری کم‌کم اضافه می‌کنی، یک جایی می‌بینی اصلاً دیگه عادی شده. حتی ممکنه ۱ ساعت کتاب خوندن برات مثل ۱۰ دقیقه بگذره، چون دیگه مغزت مقاومت نمی‌کنه.

اینجا اصل ماجرا اینه که ما معمولاً اشتباه می‌کنیم و از همون اول می‌خوایم خیلی زیاد بخونیم یا خیلی کار کنیم، بعد چون سخت میشه، سریع ول می‌کنیم. ولی این روش باعث می‌شه هم شروع کنی، هم ادامه بدی، هم پیشرفتت رو ببینی، که این خودش انگیزه می‌ده.

بعدش می‌رسه به یک تئوری به اسم ماتریس نیوتون. این تئوری می‌گه که تو قراره کلی فعالیت مختلف داشته باشی که بعضی‌هاشون جذابن، بعضی‌هاشون وقت‌گیرن و بعضی‌هاشون هم حواست رو حسابی پرت می‌کنن. قانونش اینه که فقط فعالیتی رو انجام بده که به هدف اصلی زندگیت ربط داشته باشه. اگه نداشته باشه، حتی اگه خیلی هم باحال باشه، باید حذفش کنی.

چون خیلی از کارهایی که ما انجام می‌دیم، در واقع فقط برای اینه که خودمون رو سرگرم کنیم، نه اینکه جلو بریم. یعنی حس می‌کنیم داریم کار می‌کنیم، ولی در واقع داریم وقت تلف می‌کنیم. ماتریس نیوتون کمک می‌کنه همین‌ها رو تشخیص بدی و حذفشون کنی، تا وقت و انرژیت فقط صرف چیزایی بشه که واقعاً مهمن.

در کل این بخش می‌گه اگه میخوای بیشتر کتاب بخونی یا کلاً کارهای بیشتری انجام بدی، لازم نیست از اول خیلی سنگین شروع کنی، بلکه باید آروم و پیوسته جلو بری و همزمان حواست باشه که داری روی چیزهای درست وقت می‌ذاری، نه هر چیزی که فقط جذابه

خلاصه بخش سیزدهم کتاب قدرت شروع ناقص

این بخش روی این تمرکز داره که بزرگ‌ترین خطری که سر راه رسیدن به هدف‌هامونه اینه که وقتمون رو الکی از دست بدیم و خودمون هم خیلی وقت‌ها نمی‌فهمیم چطوری این اتفاق می‌افته. یعنی لازم نیست حتماً یک کار خیلی بزرگ بیاد و جلوی ما رو بگیره، همون حواس‌پرتی‌های کوچیک مثل چک کردن اینترنت، ایمیل یا چیزهای دیگه می‌تونن باعث بشن از مسیرمون خارج بشیم. مثالش اون نرم‌افزاریه که حدود سال ۲۰۰۹ یه نفر به اسم استاتس‌من ساخته بود. کارش این بود که تو مجبور می‌شدی برنامه‌ی روزانه‌ت رو از قبل مشخص کنی و فقط توی زمان‌های استراحت اجازه داشتی اینترنت رو روشن کنی. اگه وسط زمان کار وسوسه می‌شدی بری سراغ اینترنت، نه تنها اینترنت وصل نمی‌شد، بلکه کل کامپیوتر خاموش می‌شد و وقتی هم دوباره روشنش می‌کردی باز اینترنت در دسترس نبود. یعنی عملاً هیچ راه فراری نداشتی و باید برمی‌گشتی سر کارت.

این مثال به خوبی نشون می‌ده که حتی اون موقع که مثل الان شبکه‌های اجتماعی و این همه کار اینترنتی نبود، باز هم آدم‌ها به یک چیزی نیاز داشتن که جلوی حواس‌پرتی‌شون رو بگیره. یعنی مشکل از خود اینترنت یا ابزار نیست، مشکل اینه که آدم‌ها خیلی راحت تمرکزشون رو از دست می‌دن. این نرم‌افزار یک جورهایی به زور تمرکز رو نگه می‌داشت و نمی‌ذاشت وسط کار بری ایمیل‌هات رو چک کنی یا یک سر به اینترنت بزنی و بعدش دیگه نتونی برگردی به کاری که داشتی انجام می‌دادی. چون وقتی وسط یک کار تمرکزت قطع می‌شه، دوباره برگشتن به همون حالت قبلی خیلی سخت‌تره و کلی از وقتت هدر می‌ره بدون اینکه خودت متوجه بشی. پس پیام این بخش اینه که اگه خودت نمی‌تونی جلوی این وقفه‌ها رو بگیری، باید یک جوری شرایط رو کنترل کنی که اصلاً فرصت حواس‌پرتی نداشته باشی.

بعدش میاد سراغ یک طرز فکر اشتباه دیگه که خیلی‌ها دارن، اونم اینه که فکر می‌کنیم برای شروع هر کاری باید همه چیز کامل و بی‌نقص باشه. مثلاً وقتی می‌خوایم بریم سفر، سریع توی ذهنمون میاد که باید حتماً کوله‌ی مخصوص سفر، بطری حرفه‌ای، لباس مناسب و کلی وسیله‌ی دیگه داشته باشیم، وگرنه انگار اصلاً نمی‌شه شروع کرد. یا توی هر کار دیگه‌ای هم همین‌طوره، هی منتظر می‌مونیم تا بهترین شرایط فراهم بشه. در صورتی که حقیقت این نیست. نویسنده نمی‌گه داشتن این وسایل بَده، اتفاقاً اگه داشته باشیم کار راحت‌تر و بهتر پیش می‌ره، ولی مشکل اینجاست که ما داشتن اینا رو شرط شروع قرار می‌دیم و همین باعث می‌شه اصلاً شروع نکنیم.

در حالی که خیلی از آدم‌ها وقتی شروع کردن، هیچ چیز خاصی نداشتن. با کم‌ترین امکانات کارشون رو شروع کردن و توی مسیر کم‌کم بهتر شدن و ابزارهای بهتری به دست آوردن. مثال ساده‌ش همون نقاشیه؛ اگه بخوای نقاشی رو شروع کنی، لازم نیست از اول کلی مداد رنگی حرفه‌ای یا وسایل گرون داشته باشی، حتی یه مداد رنگی شش‌تایی هم کافیه. مهم اینه که شروع کنی و تمرین کنی. اگه هدفت اینه که نقاش بشی، این شش تا مداد رنگی می‌تونه نقطه‌ی شروع باشه، بعد کم‌کم که پیشرفت کردی، خودت متوجه می‌شی چه ابزارهایی لازم داری و همون موقع می‌ری سراغشون. اینطوری هم بی‌خودی خرج نکردی، هم وقتت رو از دست ندادی.

در کل این بخش می‌خواد بگه دو تا چیز خیلی مهمه: یکی اینکه نذاری حواس‌پرتی‌ها وقتت رو بگیرن و بین کارت وقفه بندازن، چون همین وقفه‌های کوچیک باعث می‌شن از هدفت عقب بیفتی و دوم اینکه منتظر کامل شدن شرایط نمونی. چون اگه بخوای صبر کنی تا همه‌چیز عالی بشه، احتمالاً هیچ‌وقت شروع نمی‌کنی. بهتره با همون چیزی که داری شروع کنی، حتی اگه ناقص باشه، و توی مسیر خودت رو بهتر کنی. اینطوری هم جلو می‌افتی و هم از بقیه جا نمی‌مونی

خلاصه بخش چهاردهم کتاب قدرت شروع ناقص

این بخش درباره‌ی اینه که ما خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم وقت نداریم، ولی در واقع خودمون داریم وقت رو از دست می‌دیم. مثلاً وسط یه کاری که داریم انجام می‌دیم، بی‌دلیل می‌ریم سراغ موبلیل، پیام‌هامون رو چک می‌کنیم یا یه دور تو برنامه‌ها می‌چرخیم. شاید به نظر چیز مهمی نیاد، ولی همین کارهای کوچیک تمرکزمون رو خراب می‌کنه و باعث می‌شه دیگه حال و حوصله‌ی ادامه دادن اون کار اصلی رو نداشته باشیم. بعدش کارامون عقب می‌افته و حس بدی هم می‌گیریم.

برای حل این مشکل یک چیزی هست به اسم مدیریت زمان. یعنی ما خودمون تصمیم بگیریم که چه زمانی روی چی تمرکز کنیم و نذاریم هر چیزی حواسمون رو پرت کنه. مثلاً وقتی می‌خوایم روی یک کاری تمرکز کنیم، موبایل و هر چیز سرگرم‌کننده‌ای رو از خودمون دور کنیم، حتی می‌تونیم موبایلمون رو بذاریم توی یک اتاق دیگه که اصلاً وسوسه نشیم بریم سمتش. اگه هم کارمون با خود موبایله، حداقل می‌تونیم بذاریمش روی حالت بی‌صدا یا نوتیفیکیشن‌ها رو ببندیم که هر پیام و ایمیلی ما رو نکشونه سمت خودش.

یک نکته‌ی مهم دیگه اینه که فقط برنامه‌ریزی کافی نیست، باید بهش پایبند هم باشیم. یعنی اگه برای خودمون برنامه‌ای نوشتیم، واقعاً تلاش کنیم انجامش بدیم، حتی اگه شرایط دقیقاً همون‌طوری که می‌خواستیم پیش نرفت. مثلاً فرض کنین صبح تصمیم گرفتیم امروز ۵ کیلومتر بدویم، ولی آخر روز به خاطر کارهای دیگه فقط ۳۰ دقیقه وقت داریم و می‌تونیم ۱ کیلومتر بدویم. اینجا خیلی‌ها می‌گن حالا که نشد ۵ کیلومتر، ولش کن. ولی نکته اینجاست که باید همون ۱ کیلومتر رو بدویم تا ذهنمون عادت کنه که اون کار رو با هر کیفیتی انجام بده و به برنامه پایبند باشه.

چون اگه همین مقدار کم رو هم انجام ندیم، کم‌کم عادت می‌کنیم که کلاً انجامش ندیم و اینطور می‌شه که خیلی از برنامه‌ها و اهدافمون رو برای همیشه انجام نمی‌دیم! ولی اگه هر روز همون مقدار کمتر رو انجام بدیم، مثلاً هر روز ۱ کیلومتر، بعد از ۵ روز می‌شه ۵ کیلومتر. یعنی در نهایت به هدفمون رسیدیم، فقط کمی دیرتر. اینطوری هم عادت انجام دادن و اقدام در ما شکل می‌گیره، هم کارهامون روی هم جمع می‌شه و جلو می‌ره، بدون اینکه متوقف بشیم

خلاصه بخش پانزدهم کتاب قدرت شروع ناقص

یه چیزی که شاید من قبل‌ترها خیلی بهش توجه نمی‌کردم، محیط بود. همیشه فکر می‌کردم اگه اراده داشته باشم، هر کاری می‌تونم بکنم. ولی نویسنده در این فصل می‌گه که اینجوری‌ها هم نیست؛ محیط خیلی وقت‌ها قوی‌تر از اراده‌ست. یعنی اگه محیطت بد چیده شده باشه، حتی اگه بخوای هم، ممکنه نتونی درست عمل کنی.

مثلاً وقتی می‌خوای درس بخونی ولی گوشیت کنارت باشه، هر چند دقیقه یک بار چکش می‌کنی. این کاملاً تقصیر تو نیست، محیطت داره اذیتت می‌کنه. یا مثلا اگه خوراکی ناسالم جلو دستت باشه، احتمال خوردنش خیلی بیشتره نسبت به وقتی که اصلاً توی خونه نباشه.

اینجا نویسنده یه نکته‌ی خیلی باحال می‌گه. اینکه کار خوب رو آسون کن، کار بد رو سخت کن. همین! واقعاً فقط همین نکته‌ی کوچیک باحال، غوغا می‌کنه. مثلا اگه می‌خوای کتاب بخونی، کتابت باید جلوی چشمت باشه، حتی بازش کنی بذاری رو میز. ولی اگه می‌خوای کمتر گوشی دستت بگیری، بذارش یه اتاق دیگه یا حداقل نوتیف‌هاش رو خاموش کن.

یک مثال واقعی‌تر اینه که فرض کن دو نفر می‌خوان درس بخونن. یکی می‌ره یک جای خلوت، میز مرتب، بدون مزاحمت. یکی دیگه وسط تلویزیون روشن و گوشی و سر و صدا. کی موفق‌تره؟ معلومه اولی. این یعنی محیط داره نصف کارو انجام می‌ده.

یک بخش مهم دیگه هم آدم‌های دور و برتن. اگه دوستات اهل درس و تلاش باشن، تو هم کم‌کم شبیهشون می‌شی. ولی اگه هیچی براشون مهم نباشه، تو هم شُل می‌شی. این یکی خیلی نامرئیه، ولی تاثیرش خیلی خیلی زیاده. چون اطرافیان و دوستان نزدیک ما، بیشترین سهم در شخصیت و منش و ویژگی‌هامون دارن.  پس گاهی باید به جای اینکه فقط خودمون رو خودتو سرزنش کنیم که چرا اراده نداریم یا نتیجه نمی‌گیریم، یه نگاهی هم به محیطمون و اطرافیانمون بندازیم. گاهی نصف مسائل و نتایج به محیط دارن و با اصلاح یا کنترل اون، به نتایجی که می‌خوایم، نزدیک‌تر می‌شیم

خلاصه بخش شانزدهم کتاب قدرت شروع ناقص

این بخش درباره‌ی اینه که ما باید بلد باشیم مهم‌ترین کارهای زندگیمون رو درست انجام بدیم و کنترلشون کنیم. یعنی چی؟ یعنی اول از همه بفهمیم چی واقعاً مهمه، بعد هم بهترین زمان و بیشترین انرژی‌مون رو براش بذاریم. مثلاً فرض کنین یک قاضی یک پرونده‌ی خیلی مهم داره. به نظرتون منطقیه که رسیدگی به اون رو بذاره وقتی که خسته‌ست و حال فکر کردن نداره؟ معلومه که نه. باید همون اول روز که توان مغزش تازه بازیابی شده و تمرکزش بالاست بشینه روی حل این موضوع. این مثال دقیقاً برای زندگی ما هم هست.

من خودم حس می‌کنم وقتی اول روز می‌رم سراغ کار مهمم، خیلی بهتر پیش می‌ره. انگار اون تایم مغزم قوی‌تره. برای همین باید مهم‌ترین هدفی که توی زندگی داریم، توی اولین فرصت روز انجام بدیم و بیشتر انرژی‌مون رو بذاریم روی اون. حتی گفته می‌شه حدود ۹۰ درصد زمان و انرژی باید صرف همون کار اصلی بشه. حالا این کار اصلی برای هرکسی می‌تونه فرق کنه، ولی معمولاً چیزایی مثل درس خوندن، ورزش کردن و مهارت یاد گرفتن هستن که آینده ما رو می‌سازن.

مثلاً درس خوندن رو در نظر بگیرید. تقریباً هر هدفی که داشته باشیم یک جورهایی به درس ربط داره. اگه بخوایم دکتر بشیم که واضحه، اگه بخوایم تاریخدان یا هر چیز دیگه‌ای هم بشیم، باز نیاز به یاد گرفتن داریم. یعنی حداقل نصف راه موفقیت از همین تحصیل کردن میاد. از اون طرف ورزش هم خیلی مهمه، چون فقط برای ظاهر نیست؛ روی سلامتی، انرژی، حال روحی و حتی طول عمرمون هم تأثیرات مستقیم زیادی داره. یعنی اگه ورزش کنیم، داریم به کل زندگیمون کمک می‌کنیم.

ولی یک مشکل بزرگ این وسط هست: کارهای فرعی. همون چیزهایی که به نظر مهم میان، ولی در واقع نیستن و فقط وقت ما رو می‌گیرن. اینا اگه کنترل نشن، کم‌کم جای کارهای اصلی رو می‌گیرن. یه مثال خوبش بوته‌ی رز هست. اگه هر سال هرسش نکنیم، برگ‌های قدیمی و جدید قاطی می‌شن. برگ‌های قدیمی هنوز دارن نور و هوا می‌گیرن، برای همین به برگ‌های جدید چیزی نمی‌رسه و اونا نمی‌تونن رشد کنن. بعدش هم کم‌کم همه خراب می‌شن و کل بوته از بین می‌ره.

زندگی ما هم دقیقاً همینطوریه. اگه کارهای اضافی و بی‌اهمیت رو حذف نکنیم، دیگه جایی برای کارهای مهم نمی‌مونه. نه رشد می‌کنیم، نه جلو می‌ریم، فقط وقت و عمرمون هدر می‌ره. برای همین باید جرأت داشته باشیم بعضی کارها رو کنار بذاریم تا بتونیم روی چیزهایی تمرکز کنیم که واقعاً آینده‌مون رو می‌سازن

خلاصه بخش هفدهم کتاب قدرت شروع ناقص

این بخش درباره‌ی اینه که ما باید بلد باشیم مهم‌ترین کارهای زندگیمون رو درست انجام بدیم و کنترلشون کنیم. یعنی چی؟ یعنی اول از همه بفهمیم چی واقعاً مهمه، بعد هم بهترین زمان و بیشترین انرژی‌مون رو براش بذاریم. مثلاً فرض کنین یک قاضی یک پرونده‌ی خیلی مهم داره. به نظرتون منطقیه که رسیدگی به اون رو بذاره وقتی که خسته‌ست و حال فکر کردن نداره؟ معلومه که نه. باید همون اول روز که توان مغزش تازه بازیابی شده و تمرکزش بالاست بشینه روی حل این موضوع. این مثال دقیقاً برای زندگی ما هم هست.

من خودم حس می‌کنم وقتی اول روز می‌رم سراغ کار مهمم، خیلی بهتر پیش می‌ره. انگار اون تایم مغزم قوی‌تره. برای همین باید مهم‌ترین هدفی که توی زندگی داریم، توی اولین فرصت روز انجام بدیم و بیشتر انرژی‌مون رو بذاریم روی اون. حتی گفته می‌شه حدود ۹۰ درصد زمان و انرژی باید صرف همون کار اصلی بشه. حالا این کار اصلی برای هرکسی می‌تونه فرق کنه، ولی معمولاً چیزایی مثل درس خوندن، ورزش کردن و مهارت یاد گرفتن هستن که آینده ما رو می‌سازن.

مثلاً درس خوندن رو در نظر بگیرید. تقریباً هر هدفی که داشته باشیم یک جورهایی به درس ربط داره. اگه بخوایم دکتر بشیم که واضحه، اگه بخوایم تاریخدان یا هر چیز دیگه‌ای هم بشیم، باز نیاز به یاد گرفتن داریم. یعنی حداقل نصف راه موفقیت از همین تحصیل کردن میاد. از اون طرف ورزش هم خیلی مهمه، چون فقط برای ظاهر نیست؛ روی سلامتی، انرژی، حال روحی و حتی طول عمرمون هم تأثیرات مستقیم زیادی داره. یعنی اگه ورزش کنیم، داریم به کل زندگیمون کمک می‌کنیم.

ولی یک مشکل بزرگ این وسط هست: کارهای فرعی. همون چیزهایی که به نظر مهم میان، ولی در واقع نیستن و فقط وقت ما رو می‌گیرن. اینا اگه کنترل نشن، کم‌کم جای کارهای اصلی رو می‌گیرن. یه مثال خوبش بوته‌ی رز هست. اگه هر سال هرسش نکنیم، برگ‌های قدیمی و جدید قاطی می‌شن. برگ‌های قدیمی هنوز دارن نور و هوا می‌گیرن، برای همین به برگ‌های جدید چیزی نمی‌رسه و اونا نمی‌تونن رشد کنن. بعدش هم کم‌کم همه خراب می‌شن و کل بوته از بین می‌ره.

زندگی ما هم دقیقاً همینطوریه. اگه کارهای اضافی و بی‌اهمیت رو حذف نکنیم، دیگه جایی برای کارهای مهم نمی‌مونه. نه رشد می‌کنیم، نه جلو می‌ریم، فقط وقت و عمرمون هدر می‌ره. برای همین باید جرأت داشته باشیم بعضی کارها رو کنار بذاریم تا بتونیم روی چیزهایی تمرکز کنیم که واقعاً آینده‌مون رو می‌سازن

خلاصه بخش هجدهم کتاب قدرت شروع ناقص

این بخش درباره‌ی این صحبت می‌کنه که ما باید ارزش‌هامون رو بشناسیم و یاد بگیریم رنج رو هم کنترل کنیم، نه اینکه ازش فرار کنیم. خیلی وقت‌ها آدم‌ها از کاری اذیت می‌شن، فقط به این دلیل که به نظرشون دیده نمی‌شن یا شنیده نمی‌شن، بعد می‌رن سراغ کاری که شاید خیلی پر زرق و برق باشه ولی در واقع بی‌ارزشه یا به دردشون نمی‌خوره. این اشتباهیه که خیلی‌ها به شکل‌های مختلف انجامش می‌دن، چون بیشتر دنبال ظاهر کارها هستن تا ارزش واقعی اون.

در حالی که باید کمی منطقی‌تر نگاه کنیم و ارزش‌ها رو وارد تصمیم‌هامون کنیم. مثلاً همین مثال موبایل خیلی خوبه. فرض کن یک گوشی معمولی می‌خری. شاید اذیتت کنه، امکاناتش کمتر باشه، بعضی وقت‌ها روی مخت بره، ولی ارزونه و کارت رو راه می‌ندازه. حالا یک گوشی خیلی خفن هست که هم قشنگ‌تره، هم امکاناتش بیشتره، هم اعصابت رو کمتر خورد می‌کنه، ولی خیلی گرونه و خرجش هم بالاست. اینجا تو باید ببینی بر اساس شرایطت و ارزشت کدوم انتخاب برات منطقی‌تره، نه اینکه فقط چون یکی قشنگ‌تره بری سمتش.

این قضیه توی بخش‌های مختلف کار و زندگی، خودش رو خوب نشون می‌ده. ممکنه یک کاری خیلی هیجان‌انگیز و باکلاس به نظر بیاد، ولی درآمدش کم باشه یا آینده نداشته باشه. از اون طرف، یک کار دیگه شاید خسته‌کننده باشه ولی درآمدش خوبه و می‌تونه پایه‌ی زندگی‌ت رو بسازه. اینجا مهم اینه که بدونی حاضری چه رنجی رو تحمل کنی. چون هر انتخابی یه مسیر و میزان سختی‌ای داره و هیچ مسیری بدون دردسر نیست.

برای همین وقتی می‌خوای یه کاری رو شروع کنی، باید خوبی‌ها و بدی‌هاش رو با هم ببینی. هیچ کاری کامل نیست. حتی یک کار خوب هم ممکنه احتمال شکست یا ناکامی داشته باشه و این خودش جزو بدی‌هاشه. ولی باید سعی کنی کاری رو انتخاب کنی که ریسک شکستش کمتر باشه و بیشتر به ارزش‌هات نزدیک باشه. با این حال اگه هم شکست خوردی، دنیا تموم نمی‌شه. مهم اینه که ادامه بدی و ازش یاد بگیری. اصلاً مرتبه‌های مهم زندگی در ادامه دادن به دست میان. در نهایت باید انقدر ادامه بدی و تجربه کنی تا کاری رو پیدا کنی که هم به دردت بخوره، هم بتونی سختی‌هاش رو تحمل کنی. چون موفقیت قبل از هر چیزی یعنی انتخاب کردن؛ اینکه کدوم مسیر و سختی‌هاش رو انتخاب می‌کنی و آیا ارزشش رو داره یا نه

خلاصه بخش نوزدهم کتاب قدرت شروع ناقص

در این بخش راجع به توانایی نه گفتن صحبت می‌کنیم، که به نظرم یکی از مهم‌ترین مهارت‌های زندگی برای هر آدمیه. اگه بخوایم وقتمون رو درست مدیریت کنیم و الکی زیر بار کارهای اضافی نریم و از اهدافمون دور نشیم، این مهارت به شدت به کارمون میاد. هر بار به یک درخواست یا کاری «بله» می‌گیم، در واقع داریم برای آینده‌ی خودمون بدهی زمانی درست می‌کنیم. بدهی زمانی یعنی همین که الان یه کاری رو قبول می‌کنی، ولی انجامش می‌افته برای بعد، و اون «بعد» بالاخره از راه می‌رسه و باید براش وقت بذاری، حتی اگه دیگه حالش رو نداشته باشی یا کار مهم‌تری از کارهای خودت داشته باشی. اینجوری کم‌کم زمانت پر می‌شه از کارهایی که شاید اصلاً اولویتت نبودن، ولی مجبوری انجام بدی.

اما داستان فقط به بدهی زمانی ختم نمی‌شه، یک چیز دیگه هم هست به اسم بدهی فعالیتی. بذارین ساده‌تر بگم؛ فرض کنین یکی از دوستاتون ازتون می‌خواد یه کاری براش انجام بدین، شما هم بدون فکر و در نظر گرفتن وقت و موقعیت و انرژیتون، قبول می‌کنین. خب، شما برای اون کار یک زمانی رو کنار می‌ذارین و انجامش می‌دین، ولی اون زمانی که صرفش کردین از کجا اومده؟ از زمان کارهای خودتون! یعنی مثلاً قراره تکالیف خودتون رو انجام بدین، یا ورزش کنین، یا حتی یه کم استراحت کنین، ولی چون اون کار رو قبول کردین، یک بخش از این‌ها حذف می‌شه. حالا این کارهای حذف‌شده می‌مونن روی دستتون و باید یک وقت دیگه انجامشون بدین. اینجاست که بدهی فعالیتی به وجود میاد. یعنی کارهای خودتون عقب می‌افتن و جمع می‌شن و باعث می‌شن روزهای بعدتون شلوغ‌تر و خسته‌کننده‌تر بشن، طوری که حتی ممکنه تایم استراحتتون هم خیلی کم بشه و کلاً کلافه بشین.

یک نکته‌ی مهم اینه که افزایش توانایی نه گفتن اصلاً به این معنی نیست که به همه‌چی نه بگیم و یک آدم بداخلاق یا بی‌همدلی بشیم. نه گفتن به موقع یعنی بتونیم اولویت‌های زندگی خودمون رو تشخیص بدیم و بدونیم کدوم کارها واقعاً برامون مهمن و کدوم کارها فقط وقتمون می‌گیرن، بدون اینکه فایده‌ی خاصی داشته باشن. ما فقط به چیزهایی نه می‌گیم که یا جزو اولویت‌هامون نیستن، یا واقعاً مجبور به انجامشون نیستیم. اینجوری هم به کارهای مهم خودمون می‌رسیم، هم حس بدی نداریم که هی داریم کارها رو نصفه رها می‌کنیم.

می‌شه این قسمت رو اینطوری جمعبندی کرد که بله گفتنِ بی‌فکر یعنی ساختن دو نوع بدهی برای خودمون: هم بدهی زمانی، هم بدهی فعالیتی. در کنارش هم داریم به کارهای مهم‌تر «نه» می‌گیم بدون اینکه حتی حواسمون باشه! اما نه گفتنِ درست و به‌جا باعث می‌شه وقتمون رو بهتر استفاده کنیم، روی کارهای مهم تمرکز کنیم و از وقت و انرژیمون بیشتر بهره ببریم. امیدوارم این مهارت هم به دردتون بخوره و وقتی خواستین به یه چیزی بله بگین، یک لحظه مکث کنین و ببینین واقعاً می‌ارزه یا نه

خلاصه‌نویسی: امیرحسین خانزاده

سبد خرید
فروشگاه
0 موارد محصول
حساب کاربری من